تبليغاتX
سنگ خاکی , دل سنگی

سنگ خاکی , دل سنگی

( عبدو نامه )

کوچ به وبلاگ جدید

 

سلام به همه ی دوستان و همشهری های عزیزم .

به خاطر فیلتر شدن این وبلاگ در ایران که هنوز علتش برام مشخص نیست و در شوک فیلترش هستم ، به یک وبلاگ دیگر کوچ کردم و از امروز اونجا قلم میزنم .

ادرس وبلاگ جدید : www.abdonameh.blogfa.com

خوشحال میشم اونجا هم مثل اینجا با حضورتون گرم کنید . از لطف بیکران شما متشکرم .

دوستدار و کوچیک شما عبدو  

+ نوشته شده در  2009/4/9ساعت 1:39  توسط رضا ( عبدو )  | 

فروشگاه رفاه

 

این یکی از خاطرات دوست عزیز و داداشه گلم  امین جان است که با اجازه ایشون اینجا گذاشتمش :

با عبدو و میلو ( میلاد )  رفته بیدیم شیراز ما خسه و کوفته تازه رسیده بیدیم گفتیم بشینیم کمی استراحت کنیم و خستگی راه از تنمون در بیاد ، بعد بریم خرید از فروشگاه رفاه شیراز . دوتی ضد کردن که ما میخیم همین الانه بریم و اتا اشغال بخریم مونم گفتم هرگز صلاح ، گورتون گم کنین ریخت دو تات نبینم ، برق سرو شکلتون ببرن آدم نمیشین   ، خلاصه زدن بیرون سی خرید ، از اینجاش به بعد عبدو و میلو سیم تعریف نکردن که چه واویده ، مو از بچی عمه ام فهمیدم چه آبروریزینی کرده بیدن- مو خو خوم میفمیدم اینا سی چه الا میخوان برن از فروشگاه رفاه خرید کنن دو سه تا دختر قشنگی      توش بید اونا هم میرفتن سی خاطر ای دو سه تا دخترا و گرنه دلشون سی ما نسوخته بید که سی ما غذای بسازن و ما چاسه ( نهار ) گرمی بخوریم. اینا هم نامردی نکرده بیدن کالسکیکو هسی که توش مواد خوراکی میریزنا پر کرده بیدن و پیش خوشون حساب کرده بیدن که خیلی حالا میخوان کلاس بیلن ، حداقل عبدو عینک افتویت (آفتابی )   تو فروشگاه در میوردیا ،  اینا پیش خوشون حساب کرده بیدن مثلن حسابشون میشه سی و پنج هزار تومن اینا مثه آدما میرن پیشه دخلداره مورد نظر ، از قرائن پیدان که عبدو باهاش سلامو علیکه گرمی هم کرده بیده و دخترو هم محلش نناده بیده (( بیل تل گول بیدیما کنتور خو نمیندازه )) خلاصه سرتون درد نیارم دخترو چیزی که خریده بیدن با ایی دستگیکو حساب میکنه و میگه چهل هزار تومن ،  عبدو میگه سی چه ؟   بعد نگاه چیزای که خریده بیده میکنه و میگه می ایی نوشابیکو چندن (( دلشون خش که نوشابی دو لیتری گرفتن)) دخترو میگه کمو نوشابه ی ؟ عبدو نوشابیکو میاره بالا و نشون دخترو میده . دخترو میگه ایی نوشابه نیستو شامپو فرشناااا. دیگه تا یاد دارم دیگه عبدو و میلو پاشون فروشگاه رفاه نذاشتن .

اضافه شده : فکر کنم سی همی عبدو از ایران فرار که  

+ نوشته شده در  2009/3/31ساعت 21:59  توسط رضا ( عبدو )  | 

پیام تبریک اوبو ( اوباما )

 

بنازم بچه ی بوشهر . خدا وکیلی دلم شاد که و لبم پرخنده . خدا خیرت بده اوبو ( اوباما ) که با ایکه دیر از شهر و ولایت خوت هسی هنی ایام عید یادته . وقتی داشتی حرف میزدی کلمه نبی که از دهن گشادت میرخت صحرا ، مروارید بی طلا بی . البته از بچه ی بوشهر نباید کمتر از ای انتظار داشته باشیم ، هرچی نبو خین بوشهری تو رگی ابومو جریان داره ، ابومو هم تو کیچه ی پر چاله و پر لجن بوشهر زندگی کرده و بی اووی و بی برقی کشیده تو دل توسوون ، یه عمری تو سری خورده و حقش پامال کردن که ایسه شده اوبو ،  دلش سی مردم بوشهر می سوزه . خدا خیرت بده اوبو .

ولی خومون هسیما ، اوبو هم انگلیسی ش خوب شده ها ، قبلانا که تو زبان سرا بی ایقه قشنگ خارجی حرف نمی زد ، فکر کنم معلم خصوصی گرفته و فیلم خیلی سیل میکنه که زبانش خوب شده .

ای که سارکوزی که همیشه دوست دخترش هلنگاشه  قربونت بشه اوبو که خوشگل واویدیه ، اوو و هوا تاثیر گذاشته ریت و رنگت واکشته ، لپات گل انداخته  وو چاق واویدیه البته نباید تاثیر زن خووت ( خوبت ) هم نادیده بگیریم ، سلام ویژه و تبریک عید برسن سیش .  وقتی داشتی حرف میزدی اشک ری گلپام روون بی و همش میگفتم دور بچه ی بوشهر بگردیم که چقه کت شلوار ریت میاد اوبو .

 ولی خومون هسیما اوبو بعضی حرفات یه جی آدم می سوزوندا و دلو ریش ریش میکه ولی  وقتی شعر سعدی خواندی دلم سبک واوید و فهمیدم هویت خوت از دست ندادیه و تبریک آخریت خیلی باحال بی ، ای کاش به زبون بوشهری می گفتی تا همه ی دنیا باخبر واوند که افتو بوشهر ری سرت بیدن .

راستی اوبو ..... ولش کن بعدا سیت نامه ی خصوصی میدم و سیت میگم که چه می خواستم بگم . در آخر : ری سفیدم کردی اوبو ، and  عید شما مبارک .     

 پ . ن : این مطلب اصلا سیاسی نیست . یک گپ خودمانی ست با اوباما که شایعه شده بود بوشهری زاده است . مو از سیاست خوشم نمیاد پس الکی پام تو اوین باز نکنید

+ نوشته شده در  2009/3/25ساعت 21:30  توسط رضا ( عبدو )  | 

عید 88

 

عيد نوروز را پيشاپيش ،  پساپس ،  دمري ،  سر پهلي  ،  دل بالا  ، يه لنگي  ،  ري کم  ،  دکور پا و غیره را  به شما تبریک عرض می کنم .

طبق تحقیقان منجم عبدو که از حرکات ستارگان و چرخش زمین دور خوش و خبرهای ماهواره ی امید و دیگر مطالعات مشخص است ، ساعت تحویل سال در بوشهر دقیقا ساعت ۳ بعد از ظهر و ۱۳ دقیقه و ۳۹ ثانیه است . و هر کس خواست بفهمه تو کشورهای بقیه چه ساعتیه ، مستقیما با خود استاد عبدو تماس حاصل فرماید .

امیدوارم سالی پر از موفقیعت و سربلندی داشته باشید . انشالله سال ۸۸ مثل سال ۸۷ نباشه و دیگر براتون تکرار نشه ، چون هر سال باید بزرگتر و بهتر از سال قبل شویم . امیدوارم سالی پر از شادی و پیروزی داشته باشید . سالی که لب ها مثل دلها پرخنده و خرسند باشد .

لبتان پرخنده ، دلتان شاد ، روزهایتان بهاری ، روابط تان سبز ، افکارتان پربار ، رویاهاتان جهانی ، پیشرفتان روز افزون ، گذشته تان فراموش ، آینده تان روشن ، تفکرات تان امروزی ، دوستی هایتان پایدار و آرزو هایتان نزدیک باشد .     

عید همگی مبارک

+ نوشته شده در  2009/3/20ساعت 0:16  توسط رضا ( عبدو )  | 

خانه ی دوست کجاست ؟

 

سلامی به گرمی روزهای پایانی سال . تصمیم گرفتم در هر سال یک پست کاملا جدی بگذارم تا یک کم  به فکر فرو روم و درسی باشد برای سال آینده ام . یک پست تلخ شیرین و قابل فکر کردن . این همان پست آخر سال من است که از شما خواهش میکنم بر روی جمله به جمله ی آن فکر کنید . ممنون بابت همه ی دوستی هایتان .

 پدرم وقتی مرد ،  آسمان آبی بود

مادرم بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد .

پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .

این شعر در سال 1343 سروده شده است . آیا فکر نمی کنیم هنوز که هنوز است در همان سال ها سیر میکنیم و جامعه ی ما هیچ تغییری نکرده است ؟ آیا فکر نمی کنیم ما هم مثل پدرانمان فکر میکنیم و اطافیانمان را در زندان افکار پوسیده ی خودمان زندانی کرده ایم ؟ و خواهرانمان باید بعد از مرگمان زیبا شوند .

 سپوری که به یک پوسته ی خربزه میبرد نماز .

ما به چه نماز میبریم ؟ چقدر بت واهی را برای خود ساخته ایم و آنان را بیهوده عبادت میکنیم ؟ چه روزی برای متحول شدن انتخاب کرده ایم ؟ دیر نمی شود ؟

کودکی هسته ی زردآلو را ، روی سجاده ی بیرنگ پدر تف میکرد .

و بزی از < خزر > نقشه ی جغرافی ، آب می خورد .

چقدر باید سجاده ی بیرنگ پدرانمان را آب بکشیم و دوباره به همان طریق عبادت کنیم ؟ که روزی بچه های خودمان هسته ی زردآلو شان را به همان سجاده ی بیرنگی که سالیانه سال همراه ماست تف کنند . و مثلی بزی بی سواد از روی نقشه ی جغرافیا و تصویری واهی آب بخوریم . بهتر نیست سوادمان را بالا ببریم تا اینکه بدانیم یک نقشه ی جغرافیا آب واقعی به ما نمی دهد .

قاطری را دیدم بارش < انشا >

اشتری دیدم بارش سبد خالی < پند و امثال >

عارفی دیدم بارش < تنناها یا هو >

چقدر از علم مان برای پیشرفت بچه هایمان و نسل آینده مان استفاده کرده ایم ؟ اگر علم ما درست باشد ، چقدر به بروز کردن علم مان تلاش کرده ایم ؟ فکر نمی کنید روزی بچه هایمان بر ما خرده گیرند که آنها را درک نمی کنیم همان طور که ما به پدرهایمان گفتیم ؟ بیایم کتاب خانه  نباشیم ، بیایم مطالب قدیمی و بدرد نخور را به مطالب تازه و کاربردی بفروشیم و از سود آن زندگی کنیم  . بیایم با دنیای آشنا شویم که تا کنون از آن بی اطلاع بودیم و از مرزهای علم شهری خود فراتر رویم و دنیا را لمس کنیم .

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن .

من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین .

رایگان می بخشید ، نارون شاخه ی خود را به کلاغ .

خود شعر بسی حرف دارد برای گفتن ، پس یک بار دیگر می خوانمش .

فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد .

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت .

دوست را زیر باران باید دید .

عشق را زیر باران باید جست .

برای اینکه باران پاک کننده ی همه ی بدی هاست و بیایم از همه ی بدی های که ما را از زندگی روزمره مان و شادی های پیرامون مان دور میکند دوری کنیم و به همه عشق بورزیم آن هم بی غرض و تنها یک شعار در زندگی داشته باشیم و آن هم اینکه :

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است .

همین و بس . در حال زندگی کنیم و به آینده روشن  چشم بدوزیم و گذشته ی سیاه و سفیدمان را بدور بریزیم چونکه :

پشت سر نیست فضایی زنده .

پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته است .

پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است .

پشت سر خستگی تاریخ است .

نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته اند . 

و در آخر باید به خودم متذکر شوم که :

زندگی رسم خوشایندی است .

زندگی شستن یک بشقاب است .

 

+ نوشته شده در  2009/3/18ساعت 23:18  توسط رضا ( عبدو )  | 

مسافرت بعد از کنکور

 

چند روزی از امتحان کنکور گذشته بی و ما هم که خومون کل کل کرده بیدیم سی امتحان و یک سالی از دنیا عقب افتاده بیدیم با چند تا از بچه ها تصمیم گرفتیم بریم مسافرت . ماشین ری هل شیراز چالو (روشن ) کردیم . آغا از بوشهر تا شیراز بزن و برقص بی تو ماشین ، هر کی هم رد میشد فکر میکه عروس داریم میبریم  ، از بس داشت خش میگذشت تو ماشین ، مسافت 3.30 ساعت رو 5 ساعت رفتیم . آغا سرتون درد نیارم یه 7 روزی سی خومون کیف کردیم و مردم سوژه کردیم و خندیدیم   . اکثر شهرستان های شیراز رفتیم ولذت بردیم  . 2 روز مونده به اینکه واگردیم  رفتیم خیابون چمران ، مو خیلی از اونجا خوشم نمی یومد ولی بخاطر بچه ها رفتم اونجا . آغا سرتون درد نیام یه 1 ساعتی گذشته بی که یه سر درد عجیبی مونه گرفت ، سی بچه ها گفتم مو حالم خوب نی میرم تو ماشین استراحت کنم . بچه ها هم که خیلی مونه دوست داشتن و اصلا فضا ریشون تاثیر نذاشته بی ، مونه کلا فراموش کردن ( اگه یکباره دیگه پاتون اومدم ها !!! میلادو گردنت اشکستا ایقه سیل دخترو نکنا  ) . ما رفتیم تو ماشین نشستیم، یه خانواده ی هم کنار ماشین بساطشون رو پهن کرده بیدن ، آقا ما تو حال خومون بیدیم که دیدیم یهو یه مردی اومد نزدیک و گفت : آقا اگه گرمت هست شیشه بکش پایین . گفتم : مرسی و شیشه رو کشیدم پایین . یه چند دقیه گذشت وو دوباره واگشت و گفت : آقا راحتی ؟ گفتم : بله، مرسی . مردک ماله همون خانواده ی بی که کنار ماشین نشسته بیدن ( دو تا دختر هم داشت )  . مردک بعد از چند دقیقه دوباره برگشت وو گفت : آقا اگه راحت نیستین صندلی تون بخوابونید . گفتم : نه عامو راحتم ولوم کنا . پیش خوم فکر کردم یه پسر خوشگل پیدا کرده ، بدش نمیاد دومادش بشه . دیگه چه می خواه ؟؟ جوون نی ؟ که هسی . دانشجو نی ؟ که می خواه بشه . پیلدار نی ؟ که بواش پیل ، داره . رعنا نی ؟ که هسی . قیافه نداره ؟ که اینروزها اصلا مهم نی ، هرچی زشت تر بازیش بیشتر . دوباره یه چند دقیقه ی گذشت دیدم یه استکان چای اورده و میگه بفرماید . دیگه یقین پیدا کردم که فکری تو کله ش هسی . گفتم : مرسی و ازش گرفتم ، اومد تو ماشین نشست . گفت : حالت خوبه ؟ گفتم : خدا را شکر ، شما خوبید ؟ گفت : فکر کنم شما بهتر باشید ، اتفاقی براتون افتاده ؟ عاشق شدید ؟

یه سیلی صحرا کردم و محکم گفتم نه ، بخدا ما تا حالا سیگار هم نکشیدم ، همش سرم تو کتاب بیدن   و یه راست میرفتم مدرسه و میومدم خونه . ( اصلا نمی فهمیدم دارم چه می گم ) .  

گفت اگه حالتون خوبه و عاشق هم نشدید . اگه اجازه بدید ما می خواهیم رفع زحمت کنیم . گفتم : خواهش میکنم شما مراحمید ، استفاده کردیم ، سلام خانواده خیلی خیلی برسونید . گفت : پس بی زحمت از ماشین ما پیاده شو که ما رفع زحمت کنیم . گفتم : چه ؟؟؟؟ ماشین شما ؟؟؟؟ گفت : بله پسر جون ، البته قابل شما را نداره .

یه سیلی تو ماشین کردم دیدم راست میگه و مو اشتباهن بجای ماشین خوم که دقیقا پشت ماشین مردک بیده ، سوار ای ماشین کو شده بیدم . از اولش میدیم دختره ی مردک دارن می خندن ولی فکر کردم دارن ابراز علاقه میکنند . بخدا دلم میخواست زمین دهن واز کنه ، مو با سر برم توش ، از مردک معذرت خواهی کردم و گفتم :  ببخشید من سرم درد میکرد و اومدم تو ماشین خودم بخوابم که اشتباهن اومدم توی ماشین شما . گفت : من می دونستم شما اشتباه کردید برای همین با شما کمی شوخی کردم .

ازش تشکر کردم و معذرت خواهی دوباره و اونها رفتند .

تا دیگه مو باشم تا چیشام باز کنم و حواسم جمع باشه . 

 

+ نوشته شده در  2009/3/12ساعت 23:12  توسط رضا ( عبدو )  | 

کتب درسی

 

هر روز از این گلستان بوی گلی میرسد . دیگه بوا واقعا آخر برنامه و برنامه ریزی هسیم ما ایرانی ها . فکر کنم اگه ای برنامه ی کو اجرا بشه ، اروپایی ها و آمریکایی ها از ما می دزدنش و تو کشور خوشون اجرا میکنند . سیچه باید همش ما از اجنبی ها چی یاد بگیریم ، یه بار هم بیلیم اجنبی ها از برنامه ها و فکر ما استفاده کنند و ایطوری میتنیم قدرت خومون به رخشون بکشیم و بگیم ببینید داریم پیشرفت میکنیم .  سی ای میگن پیشرفت و ری جلو حرکت کردن . تو اخبر خوندم که :

به گزارش ايلنا وزير آموزش و پرورش ایران با تاکيد بر اينکه تفاوت‏ها و جنس دانش آموزان دختر و پسر بايد در ‏تاليف کتب درسي، لحاظ شود گفته است: ‏"کتب درسي مدارس، دخترانه و پسرانه مي‏شود." 

                

یعنی از این به بعد تو کتاب های دخترا نباید هیچ حیوونی ، هیچ موجود مذکر وجود داشته باشه . سی ایه که باعث گمراه  شدن دخترا میشن و آموزش خلاف میدن . راست میگن ، اوو عکس دهقان فداکار چه بی که لخت و پتی دنبال قطار می دوید و یا اوو پسرکو که جای بواش شبها کار میکه . از این به بعد باید دهقان فداکار و هرچی اسم پسر هسی حذف و جاش اسم دخترا و حیوانات مونث گذاشته بشه مثلا : خانم خرسه یا خانم روباه . دیگه باید از اشعار شاعران زن استفاده بشه چون شعرهای شاعران مرد ممکن دختران را فریب بده . دیگه دو تا برادر خدمت سلطان نکردی ... ، دو خواهر خدمت ملکه کردی ... . 

جمله سازی ها باید این طوری بشه :

 مامان آب آورد .

دست خواهر من داس است .

من پسرها را دوست ندارم . پسرها موجودات بدی هستند . خدایا مرا ببخش که کلمه ی پسر را نوشتم .

همچنین تو کتاب پسرها هم نباید دیگه داستان تصمیم کبرا باشه . سی همی بچه های امروزه همه ش عاشق میشن و این همه کار اشتباه انجام میدن . از بچگی اسم کبرا و زینب و ... به گوششون خورده و عادت کردن . باید هرچی اسم دختر هست عوض بشه و اسم مردونه گذاشته بشه . دنیای آخر زمون شده ها که تو کتاب پسرها اسم دخترها میزارن . دیگه اصلان و ابدن نباید گفت : قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود . دریا کلمه ی خوبی نی و باید بگی قطره قطره جمع گردد وانگهی خسرو شود .   

و اصلا تو هیچ کتابی اعم از کتاب دخترا و پسرها داستان لیلی و مجنون ، خسرو و شیرین ، سودابه و افراسیاب نباید بیاد  چون اینا آدم های فاسدی بیدن و بچه های ما را از راه بدر میکنند . اگه زنده بیدن باید دارشون میزدیم تا عبرت بقیه میشدند .

 

این طرح ها متعلق به فضای داخل مدارس است با محیط بیرون چه کرده اند ؟؟  و چه برنامه های برای محیط بیرون و محیط جامعه دارند برای بچه ها .   ای کاش بجای این همه برنامه و طرح های سطحی و پیش پا افتاده کمی به فکر فرهنگ سازی قرن 21 بودند . تا کی می خواهند مردم ما را بیسواد بار بیاورند .

 

عبدو : برای راحتر بالا اومدن وبلاگ و راحتی دوستان قالب وبلاگ رو عوض کردم و یک قالب ساده رو انتخاب کردم . تبریکات شما را پذیرا هستیم

+ نوشته شده در  2009/3/8ساعت 21:8  توسط رضا ( عبدو )  | 

پیشنهاد شرم آور

 

واخ واخ واخ دیگه دوره ی آخر زمون شده هااااااا . دیگه همه ی چی واری واویده ، دیگه آدم جرات نمیکنه پاش از دم خونه بیله صحرا . واخ واخ واخ دنیا میخا چه واوو ؟؟؟

قبلنا میگفتن اگه دختر جوون و وقت شوهر تو خونه دارین باید احتیاط کنید و نیلین بیا صحرا که چشم نامرحم بهش بخوره و یا خدایی نکرده کسی چشم بد بهش داشته باشه . ایسه که بوا دنیا واری واویده و دیگه دختر و پسر فرقی نمیکنه و درستش اینه که باید بگیم اگه دختر و پسر جوون و وقت ازدواج تو خونه دارین باید احتیاط کنید و میخ درتون محکم بکوبین .

امروز گرفتار درس خوندن بیدم تو خونه و ویتامین بدنم داشت کم میشد که تصمیم گرفتم برم پایین خونه ام شیر بخرم بیام ، از اونجایی که بقالی دقیقا پایین خونه ی مونه  و حوصله ی عوض کردن جومم ( لباس ) نداشتم با آستین رکابی و شلوارک رفتم پایین . ( بوا اینجا خارجنااااااا و مو هم که اصالتا انگلیسی هسم ایچیا سیم مهم نی ) . عامو رفتم پایین و یه پاکت شیر گرفتم و میخواستم بیام بالا که یه پسر هندی که حدودا 24 یا 25 سالش هم بی اومد جلو و سلام که ، جواب سلامش دادم و گرفتار حرف شد که از کجا اومدیه و چه میکنی و چند سال اینجا هسی ؟؟؟ و از ای سوال ها ، یه 10 دقیقه ی داشتم باهاش حرف میزدم که یهو پرسم که :

   ? are you gay   ( آیا تو همجنس باز هستی ) .

داشتم شاخ در می اوردم و چشام 4 تا شده بی ، یهو یه سیلی به خوم کردم و  گفتم : نه تا کور هم بشی ، چشات درویش کن چیش دریده . احساس دختری پیدا کردم که می خان بهش تجاوز کنن و جلدی خوم جمع کردم و پریدم اومدم بالا . زهلم ترکیده بی ، هرچی اوو طلا ، نمک تو خونه بی خاردم . اگه شو نصپ شو بیا دم خونه مو، مو یه پسر تنها تو خونه باید چه بکنم ؟؟؟ ( دخترانه خوانده شود )

خوشگلی هم دردسری شده سیموناااااااا  . واخ واخ واخ دیگه به ای صراحت اعلام عشق کردن ندیده بیدم . دی کجایی که سی بچت خواستگار پیدا شده ؟

دیگه میترسم از دم در خونه بیام صحرا ، میترسم دوباره از این پیشنهادات بی شرمانه بشه به مو  ، به قول عین الله تو فیلم صمد : البته در هند پیشنهاداتی به ما شد .

راستی یادم رفت ازش بپرسم فاعله یا مفعول ، البته بد هم نیا ، بعد از تجارت گولی و کروک میشه بزنم تو کار ..... .

 

پ ن : می خواستم این پست را پاک کنم چون بقولی یکی از دوستان هر حرفی را نباید زد و باید نوشتن یک احترامی داشته باشد ولی بخاطر احترام به نظرات دوستان این کار را نکردم . انشاالله از این به بعد در نوشتن پست ها دقت میکنم . مرا بخاطر این بی ادبی ببخشید

 

+ نوشته شده در  2009/3/6ساعت 19:22  توسط رضا ( عبدو )  | 

آزمایشگاه

 

بخاطر امتحاناتم مخم کار نمیکنه تا موضوع تازه ی پیدا کنم و کمتر هم از خونه میام بیرون ، سی همی خاطر سراغ خاطرات قدیمی رفتم . ای پست کو یه کمی از لحاظ بهداشتی مشکل داره ها ، اگه دلت شیواری ویمو و طاقت کثیفی نداری نخوان ، بعدا نگی سیم نگفتی نا  .

4 سال پیش که میخواستم بیام هند رفته بیدم چکاب کامل انجام بدم که اگه مشکلی باشه همونجا حلش کنم و حمدالله هم مشکلی نبی ( بادنجون بم آفت نداره ) .

یه روز صبح گه ناشتا ( صبحونه ) نخارده از خونه اومدم صحرا و رفتم سمت فلکه ی امام ، می خواستم چند تا آزمایش انجام بدم ، وقتی وارد آزمایشگاه سینا شدم ،  دیدم چقه شلوغه و جای سیزن انداختن نبی ، سی همی رفتم جلدی نوبت گرفتم و از منشی که  دختر سبزه ای بی ولی ایقه پنکیک زده بی که شده بی مثل شیرکاکائو،  پشت میز نشسته بید سوال کردم کی نوبتم میشه ؟ دخترکو که صورت تهلی هم داشت سرقضا ، با یه حالت عصبانی  گو : نیفهموم بشین تا نوبتت بشه  .

تو دل خوم گفتم : خدا خر شناخت که شاخش نداد ، اگه دکتر بیدی چه میکردی ؟

دیدم 2 ساعتی اینجا معطل میشم رفتم چند تا کار دیگه داشتم انجام دادم ، واگشتم آزمایشگاه . رفتم پیش دخترو گفتم : نوبتم نشد ؟

گو : بشین صدات میزنم .

آقا ما نشسته بیدیم که دیدیم یه پیرمردی که از دهات هم امده بید یه لوله آزمایش دسشه پر پر رفت سمت دخترو گفت : عامو مو ای کجا بیلم ؟

دخترو گفت : این چیه بابا ؟ من گفتم ادرار نه مدفوع ( با عشوه هم میگفت )  .

پیرمرد کو با لهجه ی غلیظ خوش گفت : مو چیفهمم  تا بیده نبیده ما یا میگفتیم گی مونه یا شاش مونه ، ای ادا و اتوارا مال شما بچه قرتیان . مو ادرار مدرار سرم نمیشه .

داشتم از خنده میمردم که دیدم بحث داره  بالا میگیره ، رفتم سی پیرمرد کو گفتم بیو باپیر ( بابا بزرگ )  خوم سیت توضیح میدم ، اوردمش کنار خوم نشوندمش .

گفتم : باپیر باید تو ای لوله ی آزمایش کو شاش میرختی .

گو : بوا مو 70 سالم واویده سی گی میگفتیمه گی ، سی شاش هم میگفتیمه شاش ، حالا شماها اسمش عوض کردینه نیفهمم .

گفتم : اشکال نداره ایسه میرم سیت یه لوله ی دیگه میارم ، اعصاب خوت خورد نکن .

رفتم یک لوله و یک لیوان خالی براش گرفتم و نشستیم تا نوبتش بشه .

گفتم : بوا چطوری لوله ی کو پر کردی ؟؟؟

گو : بوا با بدبختی ، جیگرم خین واوید .

دخترو ری که هل ما و گفت : بابا بزرگ نوبت شماست برید انجام بدید بیاید ولی اینبار اشتباه نکنید . ( هر کی نمی فهمی فکر میکه مال ناف تهرونه ) .

آقا ما دسه باپیر گرفتیم رفتیم هل دستشویی ها ، لوله و لیوان دادم دسش و گفتم : باپیر تو هر دوتا شاش بریز و بیو صحرا .

گو : باشه و از دس ما گرفت شو .

یه چند دقیقه ی منتظر ویسادم تا پیرمرد کو اومد صحرا ، دیدم لوله و لیوان پر پره  و داره سر ریز میشه . داشتم میخندیدم که گفتم : باپیر ایقه سیچه رختی ؟؟؟ ( فکرکه دارم میگم کم ریختی ) .

گو : بوا والا دیگه جا نداشت وگرنه مو هنی هم داشتم ، حرومش کردم .

 گفتم : برو نصفش خالی کن بوا ، نمی خوان شربت بسازن خو ، میخان آزمایش کنن .

کلی اون روز سی خوم خندیدم و آخرش هم با دخترو حرفم شد .

 

از دوستان و همشهری های  عزیزم خواهش میکنم اگه براشون مقدور است آدرس ایمیل خودشون را توی کامنت هاشون بگذارند تا از این طریق بروز شدن وبلاگ رو بهشون خبر بدم . مرسی از دوستی و خونگرمی تون . 

عبدو :  rezasetar@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  2009/3/2ساعت 21:1  توسط رضا ( عبدو )  | 

خاطره ی قدیمی

 

یکی از بچه ها میگفت : رفتم سلمونی خیلی هم شلوغ بی ، نشستم تا نوبتم بشه دیدم بحث سیاسی داغ داغه ( الحمدالله یکی تو تاکسی و یک هم تو سلمونی هرچی خبر بخیی هسی ، مثل پیرزن های قدیمی بی که  اخبار روز محله و شهر رو داشتن اونها هم اخبار روز کشور رو دارن ) . خلاصه گفت نوبتم شد و نشستم . مردک پرسم که مال کجای عامو ؟

مو هم اومدم کلاس بیلم و بی لهجه گپ زدم و گفتم : مال شیرازم .

مردک یه دوتا قیچی زد و گفت : مال کجایی شیرازی ؟

گفتم : تو خیابون زرهی میشینیم .

مردک با بغل دستیش داشت بحث سیاسیشون ادامه میداد ، دوباره پرسم که : کجایی زرهی میشینین ؟

گفتم : تو محله ی باغ حوض  .

شروع که با همکارش حرف زدن :  که برادر خانمم پارسال می خواست تو شیراز خونه بسونه ولی گیرش نیومد .، باز ری که هل مو و ازم پرسید  : پشت فروشگاه رفاه ؟ کدوم کیچش هسین ؟

دیگه داشت آمپرم ری صد در میرفت گفتم : عامو اگه بگم دروغ گفتم ولم میکنی ؟ گو خاردم ، غلط کردم بخدا ، مو مال همی بوشهر هسم تو باغ زهرا هم میشینیم اومدم کلاس بیلم کلاسم رمبید ری سرم . سر واموندم بزن تا شرم کم کنم .

 

عبو نقطه تقدیم میکند :

( آهنگ ساز : عبدو کاما . شاعر : عبدو نقل قول )

ای دختر چوپون که بوات بزغاله داره ( 2 )

عشق مو تو اینطوری ها فویده نداره

بین مو  تو  پشکل  بز  خیلی زیادن ( 2 )

عشق ما دوتا اینجوری ها فویده نداره 

میگی بوات که بز داره  ، دوتا گله تو دهات داره  ( 2 )

میگی چکار بکار مو و تو داره

 

پ . ن : بخدا مو نبیدم ها . مو همیشه و همه جا به بوشهری بودن خودم افتخار کردم و میکنم . خاطرات یکی از دوستان بود که یادم اومد . بزن زنگ رو سی بوشهر (تیکه ی زورخونه ای ) 

+ نوشته شده در  2009/2/27ساعت 18:43  توسط رضا ( عبدو )  |