سلامی به گرمی روزهای پایانی سال . تصمیم گرفتم در هر سال یک پست کاملا جدی بگذارم تا یک کم به فکر فرو روم و درسی باشد برای سال آینده ام . یک پست تلخ شیرین و قابل فکر کردن . این همان پست آخر سال من است که از شما خواهش میکنم بر روی جمله به جمله ی آن فکر کنید . ممنون بابت همه ی دوستی هایتان .
پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود
مادرم بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد .
پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .
این شعر در سال 1343 سروده شده است . آیا فکر نمی کنیم هنوز که هنوز است در همان سال ها سیر میکنیم و جامعه ی ما هیچ تغییری نکرده است ؟ آیا فکر نمی کنیم ما هم مثل پدرانمان فکر میکنیم و اطافیانمان را در زندان افکار پوسیده ی خودمان زندانی کرده ایم ؟ و خواهرانمان باید بعد از مرگمان زیبا شوند .
سپوری که به یک پوسته ی خربزه میبرد نماز .
ما به چه نماز میبریم ؟ چقدر بت واهی را برای خود ساخته ایم و آنان را بیهوده عبادت میکنیم ؟ چه روزی برای متحول شدن انتخاب کرده ایم ؟ دیر نمی شود ؟
کودکی هسته ی زردآلو را ، روی سجاده ی بیرنگ پدر تف میکرد .
و بزی از < خزر > نقشه ی جغرافی ، آب می خورد .
چقدر باید سجاده ی بیرنگ پدرانمان را آب بکشیم و دوباره به همان طریق عبادت کنیم ؟ که روزی بچه های خودمان هسته ی زردآلو شان را به همان سجاده ی بیرنگی که سالیانه سال همراه ماست تف کنند . و مثلی بزی بی سواد از روی نقشه ی جغرافیا و تصویری واهی آب بخوریم . بهتر نیست سوادمان را بالا ببریم تا اینکه بدانیم یک نقشه ی جغرافیا آب واقعی به ما نمی دهد .
قاطری را دیدم بارش < انشا >
اشتری دیدم بارش سبد خالی < پند و امثال >
عارفی دیدم بارش < تنناها یا هو >
چقدر از علم مان برای پیشرفت بچه هایمان و نسل آینده مان استفاده کرده ایم ؟ اگر علم ما درست باشد ، چقدر به بروز کردن علم مان تلاش کرده ایم ؟ فکر نمی کنید روزی بچه هایمان بر ما خرده گیرند که آنها را درک نمی کنیم همان طور که ما به پدرهایمان گفتیم ؟ بیایم کتاب خانه نباشیم ، بیایم مطالب قدیمی و بدرد نخور را به مطالب تازه و کاربردی بفروشیم و از سود آن زندگی کنیم . بیایم با دنیای آشنا شویم که تا کنون از آن بی اطلاع بودیم و از مرزهای علم شهری خود فراتر رویم و دنیا را لمس کنیم .
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن .
من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین .
رایگان می بخشید ، نارون شاخه ی خود را به کلاغ .
خود شعر بسی حرف دارد برای گفتن ، پس یک بار دیگر می خوانمش .
فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد .
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت .
دوست را زیر باران باید دید .
عشق را زیر باران باید جست .
برای اینکه باران پاک کننده ی همه ی بدی هاست و بیایم از همه ی بدی های که ما را از زندگی روزمره مان و شادی های پیرامون مان دور میکند دوری کنیم و به همه عشق بورزیم آن هم بی غرض و تنها یک شعار در زندگی داشته باشیم و آن هم اینکه :
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است .
همین و بس . در حال زندگی کنیم و به آینده روشن چشم بدوزیم و گذشته ی سیاه و سفیدمان را بدور بریزیم چونکه :
پشت سر نیست فضایی زنده .
پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته است .
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است .
پشت سر خستگی تاریخ است .
نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته اند .
و در آخر باید به خودم متذکر شوم که :
زندگی رسم خوشایندی است .
زندگی شستن یک بشقاب است .